فريد الدين العطار النيسابوري

114

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

دوستر دارم من اى عالى سرشت * با تو در دوزخ كه بىتو در بهشت عاقبت چون شيخ آمد مردِ او * دل بسوخت آن ماه را از دردِ او گفت كابين را كنون اى نا تمام * خوك وانى كن مرا سالى مدام تا چو سالى بگذرد ، هر دو به‌هم ، * عمر بگذاريم در شادى و غم شيخ از فرمانِ جانان سر نتافت * كان كه سر تافت او ز جانان سر نيافت رفت پيرِ كعبه و شيخِ كبار * خوك وانى كرد سالى اختيار در نهادِ هر كسى صد خوك هست * خوك بايد سوخت يا زنّار بست تو چنان ظن مىبرى اى هيچ كس * كاين خطر آن پير را افتاد و بس در درونِ هر كسى هست اين خطر * سر برون آرد چو آيد در سفر تو ز خوكِ خويش اگر آگه نه‌اى * سخت معذورى كه مردِ ره نه‌اى گر قدم در ره نهى چون مردِ كار * هم بُت و هم خوك بينى صد هزار خوك كُش ، بُت سوز ، در صحراى عشق * ورنه همچون شيخ شو رسواىِ عشق [ عاقبت چون شيخِ دين ترسا ببود * در ميانِ روم سر غوغا ببود ، ] هم نشينانش چنان در ماندند * كز فرو ماندن بجان در ماندند